هفته ی بسیج است
و من حیفم آمد چیزی ننویسم
یادم آمد سالها پیش که نوجوانی پر حرارت و
پر از ایده آل ها بودم
و شدیدا مذهبی شده بودم به توصیه ی دوستم و عاقبت اندیشی (عاقبت دنیا نه آخرت) خودم
عضو پایگاه محله مان شدم
هر پنج شنبه ساعت 10 به بعد نیم ساعتی جلسه داشتیم
توی یکی از همین جلسات یکی که حافظ کل قرآن بود
پیشنهاد داد هر جلسه یک ربعی قرآن بخوانیم
من هم خوشحال که ثوابی خواهم برد اما این بسیجیان جان بر کف
و کمی تا قسمتی شکم بر آمده حوصله قرآن خواندن نداشتند
و صحبت در باب امور روزانه و مدل ماشین هاشان
برایشان باب طبع تر بود(لطفا ایراد انشایی نگیرید) .البته خدای ناکرده
توهین نباشد به حاجی(رئیس پایگاه) که فقط چند دستگاه ماشین صاحب شده بود
و نه بیشتر(از زبان خودش شنیدم.)تازه معامله جدیدی هم در راه بود
به هر حال یک ماهی به همین منوال گذشت و ما
(جایتان خالی)تا توانستیم جوک های خوب گفتیم و خندیدیم
تا اینکه احساسات ضد بسیجی گونه ی من نتوانست این جمع پر از حرارت و ایثار و معنویت را تحمل کند
و من عطایش را به لقایش بخشیدم
و تا امروز کلا بی خیال.
اصلا چشمم کور
سربازی را هم کامل میروم
تازه پدر جانم می گفت "حداقل تو دانشگاه عضو شو "
اما تو کتم نرفت که نرفت
و نخواهد رفت